کد خبر: ۶۲۶۳۹ | گروه گزارش
تاریخ انتشار: ۱۳۹۶/۰۷/۰۵
گفتگو با بانوی رزمنده خراسان شمالی در دفاع مقدس؛

روایت بانوی امدادگر اسفراینی، از کفن کردن شهید 14 ساله با دستان پدر

عشرت احسانی، بانوی رزمنده ی بجنوردی که از فعالان عرصه دفاع مقدس بوده است، با قبول تمام سختی های آن روزها قدم به میدان گذاشت تا نقشی هر چند کوچک برای دفاع از کشورش داشته باشد.

به گزارش راه ساجده، به مناسبت هفته دفاع مقدس با یکی از شیرزنان عرصه دفاع مقدس از دیار خراسان شمالی است گفتگویی داشتیم که تقدیم تان می شود:

عشرت احسانی، 57 ساله، اهل اسفراین است، وی دارای مدرک تحصیلی فوق دیپلم و صاحب 4 فرزند است.

این بانوی رزمنده از حال و هوای روزهای جنگ می گوید: با شروع جنگ تحمیلی روحیه جهادی اکثر مردم درحد بسیار عالی بود، همه عاشق امام و مدافع نظام جمهوری اسلامی از کلیه اقشار برای یاری رساندن رزمندگان اسلام در پشت خط و خط مقدم اعلام آمادگی می کردند و اعزام می شدند و شور و هیجان خاصی فضای شهر ها را پر کرده بود.

 پدر و مادرم هم روحیه ی جهادی و مبارزاتی داشتند، به خصوص مادرم که عضو فعال ستاد پشتیبانی جنگ در مهدیه ی شهرستان بود و او ما را تشویق می کرد که نباید در این وضعیت رزمنده ها را تنها بگذاریم، چون امام (ره) اعلام کردند که واجب کفایی است و ما با اشتیاق بیشتر و عزم راسخ تر برای حضور در میدان نبرد راهی می کرد.

هر روز در شهر اعزام ها صورت می گرفت و من حسرت می خوردم که چرا نباید زنان اعزام شوند، مردم شهر به صورت یکپارچه در استقبال از شهدا شرکت می کردند، روحیه ایثار و شهادت حرف اول را می زد واحساس می کردیم هر شهیدی که وارد شهر می شد متعلق به همه است وسعی می کردیم به هر وسیله ای است راهشان را ادامه دهیم.

 


او ادامه می دهد: همسرم توسط شهید فرومندی که فرمانده سپاه سبزوار بود، به جبهه اعزام شده بود، زمانی که برای مرخصی برگشت، به او گفتم که من هم همراهت به جبهه می آیم، همسرم از این پیشنهاد من استقبال کرد و نزد فرمانده سپاه رفتم و درخواستم را دادم و برای آموزش امدادگری به بیمارستان امداد فرستاده شدم.

بعد از گذراندن دوره 21 روزه به همراه همسرم راهی کردستان شدیم، بعد از یک ماه که در کردستان بودم برادرم سعید هم به ما ملحق شد و هر سه در شهر سقز من به عنوان امدادگر، برادرم شهید سعید احسانی به عنوان پزشک یار و همسرم به عنوان نماینده سپاه مشغول به خدمت بودیم.

در زمان اعزام تنها دو سال از زندگی مشترک مان می گذشت، دیپلمم را گرفته بودم ودر ستاد پشتیبانی و بسیج مشغول به فعالیت بودم.


مدت زمان حضور در منطقه ی جنگی:  مدت 6  ماه در سقز به عنوان مربی فرهنگی در کانون پرورش فکری کودکان و نو جوانان، مربی پرورشی دبیرستان ازادی، امداد گر در بیمارستان سقز، ضو فعال معراج شهدا وتعاون سپاه مشغول به فعالیت بودم و بر اساس تاریخ از 17 شهریور ماه سال 60 تا 20 اسفند سال 60 بود.

 

 

از او خواستیم که چند خاطره از زمان رزمندگی اش بگوید: هر چند هم اکنون دوست ندارم خاطره  وحرفی از زمان ایثار گری ام بزنم، چرا که اینقدر در حق ایثار گران اجحاف می شود که حد ندارد و افرادی سر سفره انقلاب نشستن که فکر می کنن ارثیه پدر شان است  وخود شاهدیم که رزمندگان جانبازان و خانواده انها و خانواده شهدا با چه مشقتی روز گار را می گذرانند، ولی چه کنم که تکلیف شده صحبت کنم:

خاطرات بسیار زیاد و درد آوری از آن روزها  دارم که توان گفتنش رو ندارم فقط می توانم بگویم به کسانی که مسولیت می گیرید و در نهادی یا اداره ای کار می کنید بدانند در قیامت شهدا وقلب نازنین فرزندان انها و ایثار گران وجانبازان از شما دادخواست خواهند کرد  که بعد ما شما چکار کردید؟؟!!!

صبح زود برای اعزام شهدا به شهرستان ها به سرد خانه بیمارستان رفتم کشو را بیرون کشیدم و با امداد از خدا و توسل به او لباس های شهید 14 ساله را مرتب، کفش هایش را بیرون آوردم تا حتی احساس می کردم راحت نباشه جوراب هایش رو بیرو ن  آوردم، صورتش رو نگاه کردم متوجه شدم که یک چشم ندارد اشک امانم نمی داد و از طرفی بار داربودم  وضعیت خوبی نداشتم به هر طور بود پارچه سفید آوردم و حالا باید تنهایی شهید را به قول معروف شکلات پیچ کنم خیلی سختم بود از خدا می خواستم کمکی بیاد، پیر مردی نفس زنان رسید گفت خواهر کمک می خواهید؟

گفتم بله پدر جان سخت نیاز دارم!

پیر مرد با عشق به صورت جوان نگاه می کرد و کمک می کرد، ازقبل تابوت آماده بود در داخل تابوت گذاشتی م وقتی صورتش رو می خواستم بپوشانم گفت دختر جان اجازه بده سیر صورتش رو ببینم می بوسید و بو می کرد و نگاه می کرد، پرسیدم پدرجان شما پدرش هستید!؟؟؟

گفت: بله.

چه لحظه ای، در هیچ متنی نمی شود این حس و حالت پدر و من و شهید را گنجاند، ولی در اندک حسی !!!

هر دو اشک می ریختیم وان هم پنهانی که پرستاران کرد، اگر بیاین نگویند روحیه آنها ضعیف شده با قطرات اشک پدر گفت بلی پسرم و تک پسرم هست، مادرش گفت تو را به خدا وپسرم را به تو می سپارم ای کاش من شهید می شدم و پسرم می ماند، حالا جواب مادرش را چه بدهم با کمی دلداری هرچند نمی توانستم حرفی بزنم و اشک امانم را بریده بود هردو تابوت رو جابجا کرده تا امبولانس رسید و برادران تعاون سپا ه  قسمتی از تابوت را پدر وبقیه همراهی کرده وبا ذکر لا اله الا الله گل پر پر را در امبولانس گذاشتند وبه اصفهان بردند.

 

 

او می گوید: جوان های ما همان جوان های زمان جنگ هستند ولی مشکلات شغلی و بیکاری وبی تفاوتی مسولین به روحیه وضعیت اقثصادی جوانان انچنان بی انگیزه و گرفتار مالی شدند که از صبح تا شب به دنبال یک لقمه نان بی منت می گردند و کلا نیروی جوانیشان هرز می رود.

شما دقت کنید چقدر مدرک گرفته داریم ان کسی که پارتی داشته باشد سرکار می رود و اگر از سهمیه خانواده جانباز وشهید به فرزندان تعلق می گیرد در محیط کار به جرم این که از سهمیه استفاده کرده سرش می زنند تا جایی که این فرزند خسته و بی انگیزه می شود و نمی تواند به کارش ادامه دهد.

از نظر فرهنگی و اعتقادی جوانان ما خوب سازماندهی شوند، مخصوصا روحانیت جوان با جوانان ما بیشتر در ارتباط باشند یقین داشته باشید وضعیت بهتر از این و با حال و هوای جهادی وارد میدان می شوند و با اطاعت از ولی فقیه راه شهدا را ادامه خواهند داد.

 

انتهای خبر/ آرزو رحمانی
 



برچسب ها:


نظر شما



نام:
ایمیل:  
وب سایت:
نظر*:  
© تمامی حقوق متعلق به پایگاه خبری راه ساجده می باشد. استفاده از اخبار با ذکر منبع بلا مانع است.